السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )

363

آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )

و واحد به عموم مفهومى و واحد به عموم سعى واحد به عموم مفهومى ، يعنى يك مفهوم واحد كه كليت دارد ، و شامل افراد متعدى مىشود . و اين خود بر سه قسم است : الف : واحد نوعى ، و آن در جايى است كه مفهوم واحد مورد نظر تمام ذاتيات افراد و مصاديقش را منعكس مىسازد ، مانند انسان . ب : واحد جنسى ، و آن در جايى است كه مفهوم واحد مورد نظر تنها قسمتى از ذاتيات افراد و مصاديقش را حكايت مىكند . فى المثل حيوان يك واحد جنسى است . ج : واحد عرضى ؛ واحد عرضى مفهومى است كه بيانگر ذات و ذاتيات مصاديق خودش نيست ، مانند رونده و خندان . 2 . واحد به عموم سعى ، مانند وجود منبسط . وجود منبسط - كه به آن فيض مقدس ، نفس رحمانى ، لا به شرط قسمى و موجود مطلق مقيد به عموم و اطلاق انبساطى نيز گفته مىشود - يك اصطلاح عرفانى است ، و مقصود از آن تجلى افعالى خداوند است ؛ يعنى همان ظهور ذات متعالى الهى در هريك از مظاهر ماهيات امكانى ، كه هريك با وجود خاص خود موجودند . و به ديگر سخن : وجودى است گسترده بر همهء ماهيات ، اعم از جواهر و اعراض . واحد حق و واحد غير حق امورى كه حقيقتا متصف به وحدت مىشوند ، خود بر دو قسم‌اند : قسم نخست ذاتى است كه عين وحدت است ، يعنى عين وحدت عينى است ، نه عين مفهوم ذهنى وحدت . مقصود از وحدت عينى چيزى است كه شىء با آن واحد بالذات مىگردد ، و مانع وقوع كثرت در آن مىشود . چنين واحدى را واحد حق و وحدتش را وحدت حقه مىنامند . واحدى كه عين وحدت است ، به گونه‌اى است كه كثرت هرگز در آن راه نخواهد يافت . يعنى چون وحدت عين ذات شىء است ، كثرت براى آن محال است . وحدتى كه صرف از هرحقيقتى از آن برخوردار است ، يك وحدت حقه است ، زيرا هرحقيقتى ، آن‌گاه كه صرف و محض باشد و هيچ خليطى نداشته باشد ، عين وحدت مىباشد ؛ و فرض كثرت در آن محال است . قسم دوم واحدى است كه وصف وحدت امرى زايد بر ذاتش است ؛ يعنى چيزى است كه وحدت بر آن عارض مىگردد ، و در اثر عروض وحدت ، متصف به واحد مىشود ؛ مانند يك انسان ، يك ميز و يك صندلى .